امروز با علی بودم. یکدفعه غیبش زد بعد اومد گفت نیت کن....دیدم یه دختر بچه فال فروش باهاشه...از همونایی که وقتی نگات می کنند فقط دست می بری تو کیف پولت و ممکنه چندتا فال بخری :) چشممو بستمو زمزمه کردم حضرت حافظ تو که محرم رازی...........و جوابم این بود:
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دس...ت
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
البته تفسیرش برای اولین بار تو فال های دست فروش درست در اومده بود.مبهوت فقط گفتم الحمدالله
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 23:30  توسط محراب
|
خیلی وقت ها، آدم زرنگ بازی در می آورد. مثلن موقعی که مسیرش بی آر تی خور است و می خواهد به جای سیصد تومان کرایه تاکسی، بیست تومان بدهد و بی آر تی سوار شود. و وقتی وارد ایستگاه بی آر تی می شود می خواهد زرنگ تر بازی در بیاورد و از بین درهای ورودی که اتوبوس ها می آیند جلوی آن ها نگه می دارند، می خواهد یکی را انتخاب کند که بدون در سر وارد اتوبوس بشود. می رود دم یکی از این درها می ایستد اما اتوبوس اول می آید و پر است و نمی تواند سوار شود. می رود دم همان دری می ایستد که مردم زیادی جمع شده اند، طبیعتن آنجا هم نمی تواند سوار شود، چون تا یکی پیاده می شود مردم می روند تو و پر می شود اتوبوس. می آید دم در دیگری می ایستد و مشاهده می کند که اتوبوسی که می آید می ایستد از آن در سوار نمی کند. حدود ده دقیقه می گذرد و دور و برش را نگاه می کند و تشخیص می دهد تمام کسانی که با او وارد ایستگاه شده بودند رفته اند. می دود به در بغلی برسد که آن هم می بندد و می رود. نگاه می کند می بیند آن یاروئه که مسئول است در ایستگاه دارد به او می خندد. سرش را بر می گرداند، از گوشه ی عینک نگاه می کند، اگر چه از کنار عینک نمی تواند خوب تشخیص دهد ولی انقدر نیش طرف باز است که به راحتی متوجه می شود همچنان یارو دارد می خندد. تصمیم می گیرد برود با تاکسی برود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 10:21  توسط محراب
|
باید برگردم، بگردم، ببینم کجا برای کدام از دست رفته ای سوگواری نکرده ام که اینطور سایه زده شده ام!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 12:42  توسط محراب
|